تبليغاتX
دل نوشته های من که دیگر من هم نیستم

مرا ببر

جمعه هفدهم اسفند 1386
آه

در درونم چیزی فریاد می کند آری من تو را می خوانم آری من تو را می خواهم اما چگونه آه وای بر من چگونه در این ظلمت باطل تو را می خوانم اما هرگز به تو نرسیده ام آه سکوت ستارگان مرا به یاد پاییز طلایی می اندازد زمانی که در تنهای وجودم از خود تمنای ماندن می کردم در حالی که بی هیچ هدفی در سایه ها فراموش می شدم بر چشمهای آینه می نگرم آیا انها از آن من هستند پس چرا دیگر بی من هستند خداوندا به که گویم راز این دل چگونه به خود آیم زمانی که دیگر من هم نیستم چگونه گویم هیچ نبیند دردم هیچ نخواند قلبم

پس تو با من باش که بی تو  هیچم     در سکوت و تنگنای غم به خود می پیچم

ای تو تمام دنیای تنهای من        ای تو روزگار تلخ و شیرین من

مرا رخصت پرواز ده      ای که تویی روزی ده

دیوانه ی راز  وجود خودم      در تنگنای دل بی خود شده از خودم

مرا ببر

Dream-Boy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:22  توسط محمد مرتضوی  | 

تنهایی

پنجشنبه نهم اسفند 1386
همیشه در پی کسی یا کسانی بودم که در تاریکی شبهایم مرا یار باشند اما هرگز کسی در این زمین نیافتم  من در جستجوی چه بودم نمی دانم حال که می نگرم با خود آرام گویم او همیشه با تو بود چگونه با او به دنبال کسانی میرفتی که تو را از تنهای نجات دهند در صورتی که او همیشه همراه تو بود آری کاش به خود بنگریم او همین جاست در درون ماست از ما به ما آشنا تر و از ما به ما نزدیک ترکسی که حتی لحظه ای از غفلت تو شاد نخواهد شد حال دیگر در جستجوی اویم که مرا آفریدو همیشه کنارم بود

Alone 

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9  توسط محمد مرتضوی  | 

سلام

یکشنبه پنجم اسفند 1386
سلام

راستش و بخواین با این بازدید کم تصمیم گرفتم که گرفته بودم که دیگه ننویسم اما به پیشنهاد دوست عزیزم پوریا دوباره می نویسم. پوریا ازت خیلی ممنونم که از من تعریف می کنی و حرفهام وقبول همین طور از تو محمد تقی و همین طور از تو.............

لا اقل با وجود شما ها می دونم که هنوز هم کسانی هستند که می فهمند و درک می کنند. به درخواست یکی از دوستان امروز می  خواهم خودمو معرفی کنم

اسمم محمد ۱۷ سال سن دارم و عاشق مولانایی هستم که خودش عاشق شمس بود و شمس عاشق خدا بود

شایدبتونم به جرات بگم اگر خوب سخن گفتن و خوب بودن و بلدم هم رو از مولانا یاد گرفتم قالب شعرامم مثنویه که اگر خدا بخواد از دفعه بعد براتون آپ می کنم من این وب رو برای این ساختم تا باور کنم هستم و خواهم بود نه برای خودم بلکه برای دلم

محمد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:16  توسط محمد مرتضوی  | 

نگرش

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
چشمانت را ببند

در پشت پلک هایت دنیای دیگریست شهری را خواهی دید به آنجا پروازکن همه چیز زیباست انسان های زیبا وخندان آری آنها را می شناسی چهره ی بعضی ها بسیار واضح آن ها دقیقآ همان کسانی هستند که تو دوستشان می داری با آن ها گرم سخن گفتن می شوی و

good city

 اندکی بعد دو باره به پرواز در می آیی از دور شهر دیگر را میبینی نزدیک و نزدیک تر می شوی شهر تاریک غم زده ایت انسانها همه با چهره های زشت وخشمگین به تو می نگرند آنها را نیز می شناسی تو  انقدر از این افراد متنفری که حتی حاضر نیستی لحظه ای با آنها هم سخن شوی و

bad city

 در بالای سرت نوری میبینی فرشته ای زیبا که با بالهای سفیدو و ظریف خود تو را می خواند به سمت او به پرواز در می آیی از او سوال خواهی کرد

 Angel

-اینهاکیستند؟

فرشته: اینها آدم های هستند که تو در قلبت داری

-پس چرا بعضی اینگونه بد خو و بعضی دیگر اینچنان زیباو خوش سخن هستنند

{فرشته لبخند میزند}:اینها بر طبق اون تصویری هستند که تو نسبت به آنها در ذهن داری بعضی ها را در درونت خوب می پنداری و بعضی دیگر را بد می پنداری 

و ادامه می دهد : شما انسان ها هم همانگونه در جهنم و بهشت جای خواهید گرفت که خودتان به خودتان چگونه نگاه کنید پس از همین الان جای خودت را می دانی

چشمهایت را باز خواهی کرد ولی جو دیگر خواهی دید

همه چیز به نوع نگاه ما بر می گردد مهم این است که شما چگونه می نگرید پس بیاید به گفته ی سهراب عمل کنیم چشمهایمان را بشویم و جور دیگری بنگریم

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:32  توسط محمد مرتضوی  | 

خدا

شنبه بیست و دوم دی 1386
تو را می بیند او را حس خواهی کرد وقتی که در تنهایت او را می خوانی کسی که همیشه لبخند می زند کسی دوستت دارد و تو هرگز نمی توانی او را  سپاسگزار این همه دوست داشتنش باشی تا حالا به خودت فکر کرده ای ؟ شاید آینه بتواند کمکت کند رو به رو ی آینه بایست  و به قول حسین پناهی که حیف بز . واقآ تا حالا فکر کرده ای برای چه آمده ای برای چه هستی و به کجا خواهی رفت

روز ها فکرمن این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                          به کجا می روم آخر ,ننمایی وطنم

ولی همیشه در پی این باش که او را دوست داشته باشی حتمآ تا حالا فهمیده ای که او کیست او :

کسی است  که همیشه لبخند می زند او همیشه بدیهایت را می بیند اما هیچ وقت  با بدی به تو اخم نمی کند همیشه به تو لبخند می زند می توانی همه جا ببینیش حتی درون خودت

God

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط محمد مرتضوی  | 

پرواز

پنجشنبه بیستم دی 1386
به آسمان بنگر آسمان تو را صدا می زند به او پاسخ ده بالهایت را بازکن بگذار تا بالهایت به پرواز در آیندبگذار باور کنی که ما میتوانیم پرواز کنیم ستارهها تو را می خوانند بگذار باور کنی که می توانی به امید عشق او پرواز کنی او کیست؟ او را می شناسی کسی که همیشه با توست به سمت او

پرواز کن از او در خواست کن 

Fly

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط محمد مرتضوی  | 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386
لبخند

حتی در گریه هایم لبخند می زنم همه می پرسند این چه حکم است که این چنین با چشمان خیست می خندی هیچ پاسخی نخواهم داد کاش می دانستید که تمام دنیا در همین لبخند بچه گانه ام خلاصه شده است اری به من و به لبخندم بخندید که هرگز نخواهید فهمید

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:33  توسط محمد مرتضوی  | 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386
آه

در درون تو شهریست شهری زیبا شهری پر از خوبی همه ی خوبی ها ی تو از آن توست به خودت سفر کن خودتو پیدا کن اشکهایت باران اسمان دل توست انها را از دست نده نگذار که دلت تاریک و سرد شود ببار و خودت را پیدا کن نگذار که تنهایت به آسمان دلت سیها هی بخشد بگذار که ببارند شهر زیبای تو در درون توست در کجا به دنبال آن میگردی وقتی که در درون توست خواه همه بد باشند و خواه همه خوب تو در شهر زی بایت خوب باش تا همه رو خوب ببینی

your city

Dream boy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:48  توسط محمد مرتضوی  |