مرا ببر
در درونم چیزی فریاد می کند آری من تو را می خوانم آری من تو را می خواهم اما چگونه آه وای بر من چگونه در این ظلمت باطل تو را می خوانم اما هرگز به تو نرسیده ام آه سکوت ستارگان مرا به یاد پاییز طلایی می اندازد زمانی که در تنهای وجودم از خود تمنای ماندن می کردم در حالی که بی هیچ هدفی در سایه ها فراموش می شدم بر چشمهای آینه می نگرم آیا انها از آن من هستند پس چرا دیگر بی من هستند خداوندا به که گویم راز این دل چگونه به خود آیم زمانی که دیگر من هم نیستم چگونه گویم هیچ نبیند دردم هیچ نخواند قلبم
پس تو با من باش که بی تو هیچم در سکوت و تنگنای غم به خود می پیچم
ای تو تمام دنیای تنهای من ای تو روزگار تلخ و شیرین من
مرا رخصت پرواز ده ای که تویی روزی ده
دیوانه ی راز وجود خودم در تنگنای دل بی خود شده از خودم

Dream-Boy
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:22  توسط محمد مرتضوی
|








